سلام. این عکسه یه فرشته اس.که تو آسمونا پیش خداست براش یه فاتحه بخونین... ممنون وحید هستم.متولد دیماه 62. 20خرداد 86 بد ترین روز دنیاست.چون تو این روز بهترین گل دنیا پرپر شد.این وبلاگ رو تقدیم میکنم به روح پاک نامزدم صبا و تمام عاشقای زخم خورده از زمونه
یه عکس از خودم و یه کارت پستال که با عکس صبا طراحی کردم رو هم میذارم ولی به خاک عزیزتون کپی نکنین . . .
من به شما اعتماد کردم
مرسی
نظر یادتون نره
این کارت پستال رو با آخرین عکس صبا طراحی کردم . . . تو رو به خاک صبا و خاک عزیزتون کپی نکنین
مرسی . . .
حلا ماجرای من و دیدن روح صبای مهربون رو بخونین . . .
باورش خيلي سخته . . .
از هيشكي هم انتظار ندارم باور كنه.فقط منو دروغگو خطاب نكنين
اگه مطالب قبلي رو خونده باشين از اين به بعدش جالبتر ميشه
همونطور كه گفتم صباي من.عزيزترين كسم.روز ۲۰ خرداد ۸۶ با لالايي خدا خوابش برد.اما آخرين باري نبود كه ميديدمش.به روح خود صبا قسم ميخورم كه عين واقعيت رو تعريف ميكنم
از اولين لحظه هايي كه گل پرپر شدم رو به دست خاك سپرديم حضور يهك نفر رو كنارم احساس كردم.يادم مياد كه همون اولين شباي فوتش بود كه من با دوستاي گلم(امين.جعفر.صادق.محمد.سجاد.نبي.مرتضي.امين سهيلي و مصطفي)تو خونه دانشجويي بوديم.همه خواب بودن ولي من خواب به چشمام نمي اومد.مصطفي هم گاهگداري دست رو گونه ام ميكشيد و اشكامو پاكميكرد.پيدا بود كه اونم خوابش نميبره.آخه من و مصطفي از بچگي دوست بوديم.همه جا تاريك بود و ساكت كه من حركت يك نفر رو كنارم احساس كردم.صداي پا خيلي آشنا بود.من اون لحظه فقط به اين فكر ميكردم كه (خدايا من نميتونم باور كنم ديگه هيچوقت صبامو نميبينم)در همين لحظه كنا پرده گوشه اتاق كمكم صورت يه دختر كه نشسته بود و به من زل زده بود تنم رو لرزوند.به خدا خود صبا بود.تمتام بدنم بي حس شد.زبونم بند اومده بود.مصطفي متوجه رفتار غير عادي من شد.بريده بريده بهش فهموندم كه چي ديدم.اما يوهو غيبش زد.از اتاق بيرون رفت و پرده تكون ميخورد.مصطفي گفت تكون خوردن پرده رو ميبينه.باورم شد خيالاتي نشدم.منم بيرون از اتاق رفتم.توي هال كسي نبود.تا اينكه ديدم يكي در يخچال رو وا كرده و آب ميخوره.گفتم مصطفي صبامو ميبيني و همينطور اشك ميريختم.اما در كمال تعجب مصطفي جواب داد نه....
از آشپزخونه بيرون اومد و من مثل ديوونه ها دنبالش راه افتادم و صداش ميزدم.در هال رو باز كرد و توي حياط رفت.مصطفي گفت صداي باز و بسته شدن درها رو ميشنوم.اونم باورش شد.
روز بعد و روزهاي بعد هم همينطور ميديدمش.تا اينكه يك روز با من حرف زد.بهم گفت خيلي دلم برات تنگ شده.دوستت دارم وحيد.دوستت دارم ۸تا.درست مثل وقتي كه زنده بود.
به خونه خودمون رفتم.اونجا هم بود.اون حتي موبايلمو دستش ميگرفت.ولي فقط خودم ميتونستم ببينمش.
الآن اشكام سرازير شدن.نميدونم طاقت ميارم تا آخرش يا نه.
به من گفت اين جريانهارو براي كسي تعريف نكن.اما من نميتونستم.به همه گفتم.اما فقط منو مسخره ميكردن يا دلداري ميدادن.بعضيا هم ميگفتن پيش يه روانكاو بري بد نيست......
تمام وقتايي كه ميديدمش رنگ پريده و خسته بود..دليلشو پرسيدم گفت:هر بار اومدن پيش تو به قدري برام سخته كه انگار ۴۰ روز روزه بي ثواب بگيرم.گفتم پس چرا مياي.مگه تو نمردي؟چرا هنوز ميبينمت؟خيالاتي شدم؟خوابم؟
جواب داد نه خوابي و نه خيالاتي شدي.هر وقت توي دلت دلتنگ من ميشي ميام.
اين جمله اش هر وقت يادم مياد با اون لحن التماس گونه اش داغون ميشم: گفت من به خدا گفتم :خدايا ميدوني كه چقدر دوستش دارم.اون داره از دلتنگي داغون ميشه..تو رو به بزرگيت قسم بذار برم ببينمش آرومش كنم..بذار بهش بگم حالم خوبه نگران من نباشه...
گفت خدا بهم گفت تو رو خيلي دوست دارم.واسه همين اينقدر زود آوردمت كه پيشم باشيهر وقت خواستي برو پيشش.....
بهم گفت من الآن يه چيزايي ميبينم كه قبلآ نميتونستم ببينم.گفت نمازت رو ترك نكن.پدر و مادرت رو هر شب ببوس بهشتي ميشي.گفت روي پيشونيت تمام زندگيتو نوشته.حتي ميدونم كي و كجا و چه جوري ميميري ولي اجازه ندارم چيزي بهت بگم.كمكم اطرافيانم به حضور صبا ايمان پيدا كردن.صبا از زندگي خصوصي اونا برام ميگفت تا بتونم ادعامو ثابت كنم و موفق شدم.
صبا ميگفت توي هر خيابوني ۲ برابر زنده مرده هست كه زنده ها نميتونن ببينشون.
گفت كه شب اول قبر يه نفر به اسم نيك به كمكش اومده و اونجا رو براش روشن كرده.گفت ميخواد به يه سفر دراز بره كه به گفته نيك خيلي سخته و چندين سال طول ميكشه.من از همون ابتداي ماجرا با يه روحاني مشورت كردم و گفت كه اين چيزي كه تو ميبيني روح نيست بلكه جنه و ميخواد از اين قضيه سوئ استفاده كنه و منو تسخير كنه...اما بعد از مدتي اعتراف كرد كه روح صبا بوده
قبل از اينكه ديگه واسه هميشه بره يه چيزي بهم گفت
گفت من ديگه اجازه ندارم بيام ببينمت.بايد به يه سفر دور برم.ولي دلم برات تنگ ميشه...گفت واسه همين قلبمو ميدم به يه نفر و ميرم.گفت اون شخص رو نميشناسي و اون هم تو رو نميشناسه.ولي با اولين برخورد چنان شيفته تو ميشه كه انگار چندين ساله كه تو رو ميشناسه.و تو هم بعدآ ميفهمي كه همون دختريه كه من برات انتخاب كردم...
اينطوري نه تو تنهايي و نه من دلم تنگ ميشه.چون دلم پيشت ميمونه
اگه كسي ميدونه معني واقعيه اين جمله چيه كمكم كنه
خيلي اتفاق هاي جالبي افتاد كه الآن نه بعدآ ميام و تعريف ميكنم
شرمنده خسته شدين
ممنون كه تا آخرش بودين
اگه كسي ديگه هست كه حداقل مشابه اين حالت رو داشته به خاك عزيزش قسمش ميدم بهم بگه