تبليغاتX
به یاد صبا


به یاد صبا




درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسنده :

دوستان

دوستان عاشق

موضوعات :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :
 
من و صبا (آشنایی تا مرگ صبا)
 

من وحید هستم.۲۴ ساله .دانشجوی رشته نرم  افزار کامپوتر.هنوز خیلی کوچولو بودم که یه دختر  کوچولو تر از خودم توجه همو جلب کرد.اون موقع اونقدر کوچیک بودم که تفاوت دختر و پسر رو نمیدونستم.اون دختر کوچولو صبا بود.صبا نسبت فامیلی با من داشت.خیلی دوست داشتم باهاش همبازی بشم اما . . .

چند سالی گذشت و هر دومون بزرگ شدیم.کم کم یه چیزی توی دلم  صبا رو فریاد زد.آره عاشق شده بودم.

اون موقع کلاس دوم راهنمایی بودم و صبا پنجم دبستان بود.صبا هیچ حسی به من نداشت اما من دیوونش بودم

خلاصه چند سالی گذشت و من تونستم توی دلش جا باز کنم.انگار دنیا مال من بود.دیگه هیچ غمی نداشتم.کم کم صبا طوری عاشق من شد که با یه اخم من گریه اش میگرفت.و من هم دیوونه تر از صبا

با پدرش قضیه دوستیمونو مطرح کرد.(آخه تنها فرزند خونه بود و عزیز دوردونه)پدرش هم چون منو میشناخت با هام صحبت کرد و حرفامو شنید وقتی دید واقعآ دیوونه هم شدیم قبول کرد که به خواستگاری یکی یه دونش بیایم.اونموقع من ۲۰ سال داشتم.

اما خونواده من به شدت مخالفت کردن.گفتن که به درد تو نمیخوره.همه چی که خوشگلی نمیشه و...

وقتی پدر صبا فهمید که برخورد خانوادم اینطور بوده رابطه خانوادگیمونو قطع کرد و گفت که دیگه دخترشو نمیده به من

و دنیا رو سر من و صبا خراب شد

بعد از ۱ ماه به تهران رفتن و همونجا موندگار شدن.و من که شاگرد اول دبیرستان و پیش دانشگاهی بودم راهیه سربازی شدم

بعد از مدتی پدر صبا فوت کرد و با مادرش تو تهران تنها شد

یه روز صبا باهام تماس گرفت و زد زیر گریه.گفت پسر داییش خاستگاری کرده و مامانش هم اصرار داره که قبول کنه.چون به حضور یه مرد تو خونه نیاز داشتن.من دوباره با بابام حبت کردم اما جز یه سیلی چیزی عایدم نشد.حتی یه بار قصد خودکشی داشتم که یکی از دوستام به اسم مصطفی قبل از حادثه رسید و جلوی دیوونگیمو گرفت

صبا مجبور به ازدواج شد اما قبلش گفت که این ازدواج اجباری و مصلحتیه.گفت منتظرش بمونم

حال من بودم و تنهایی و سربازی...

به سختی این دوران گذشت و من تونستم این اتفاق و به دلم بقبولونم.بلافاصله بعد خدمت دانشگاه علمی کاربردی اهواز رشته نرم افزار کامپیوتر قبول شدم.

صبا یه روز زنگ زد و گفت از شوهرش جدا شده.یه پسر ۸ ماهه هم داشت که به عشق من که عاشق شادمهر بودم اسمشو شادمهر گذاشته بود.باورتون نمیشه اون به خاطر من از بچه اش هم گذشت.اون دیوونه عاشقی بود.

بالآخره تونستم خانواده مو مجاب کنم.همه چیز داشت دوباره درست میشد.باورم نمیشد.بابام غیر متنتظره با ازدواجمون موافقط کرد.گفت مقاومت در برابر شما بی فایده ست .اون عاشقته تو هم دیوونشی.خوشبخت بشین.اما چه دیر.ولی برای من و صبا مهم رسیدن بود.آزمایش خون دادیم و گفتن که صبا کم خونی خفیف داره. صبا و مادرش به تهران رفتن تا کم خونی صبا رو درمون کنن

و اما حادثه تلخ . . .

یه غروب تلخ بود که صبا زنگ زد.من اهواز تو خونه دانشجویی بودم.گفت که همه چی درست شد و کم خونی حل شد.گفت میخوام کادو برات یه گیتار برقی بگیرم.شب بهت زنگ میزنم

قرار شده بود بچه اش تا ۳ سالگی پیشش باشه.اونموقع هم بچه تو بغلش بود که وسط خیابون منیریه تهران یه ۲۰۶ بهش زد و اونهم برای نجات جون پسرش دستاشو حصار نکرد و با کمر زمین خورد وچند مهره کمرش شکست.در حال که شادمهر کوچولو یه خراش هم بر نداشت.تو بیمارستان امام حسین عملش کردن اما رو اشتباه دکتر جراح قطع نخاع شد.به آلمان اعزام شد و یه دکتر یهودی که پروفسر بود قرار شد عملش کنه.

من و مادرش اصلآ راضی به عمل نبودیم اما خودش نمی خواست بمونه.میگفت نمیخوام عزیزترین کسمو تا آخر عمر عذاب بدم.اگه خدا خواست خوب میشم.اما نمیدونم چرا خدا نخواست.دقیقآفرجه امتحانای ترم بود.عملش کردن و زیر عمل تموم کرداون ترم مشروط شدم.درست روز ۲۰ خرداد ۸۶.یک هفته بعد هم بدن پاکشو به خاک سپردیم.

از اون موقع به بعد بود که اتفاقاط عجیب من شروع شد

تو پست بعدی به زودی براتون میذارم

مرسی


نويسنده: وحید و صبا مورخ: سه شنبه یازدهم تیر 1387 در ساعت: 9:50 بعد از ظهر
      |+|
باور نکردنی اما واقعی
سلام به دوستای خوبم

نمیدونم چطوری بگم ولی یه اتفاق خیلی عجیب تو زندگیم افتاد که کسایی که به عشق ایمان دارن میتونن باور کنن

باور کنین خودمم باورم نمیشه اما اتفاق افتاد

من با روح نامزدم بعد فوتش ۳ماه در ارتباط بودم

به روح خودش قسم

به زودی میام کاملتر تعریف میکنم

حتمآ تو زندگی به دردتون میخوره


نويسنده: وحید و صبا مورخ: سه شنبه یازدهم تیر 1387 در ساعت: 2:56 قبل از ظهر
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
D.K & سفارش قالب & داریوش کمانی