سلام. این عکسه یه فرشته اس.که تو آسمونا پیش خداست براش یه فاتحه بخونین... ممنون وحید هستم.متولد دیماه 62. 20خرداد 86 بد ترین روز دنیاست.چون تو این روز بهترین گل دنیا پرپر شد.این وبلاگ رو تقدیم میکنم به روح پاک نامزدم صبا و تمام عاشقای زخم خورده از زمونه
برای تو می نويسم برای نگاه زیبایت برای شيرينی عشقی که در دلم هر لحظه بیشتر شعله می کشد قلبم را از دورنگی های روزگار پاک نمودم تا عشق پاک تو را در قلبم جاودانه کنم شور زندگی و امید را با بودنت حس می کنم حس زیبای تو را داشتن بی هيچ ترسی از دوری بی هيچ ترسی از انتظار تلخ عشق برای تو می نویسم تويی که قلبم را بی هيچ بهانه از آن خود نمودی برای تويی که دوستت دارم
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم سکوت را فراموش می کردی و تمامی ذرات وجودت عشق را فرياد می کردند
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم چشمهايم را می شستی و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد می دادی
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من در سکوت نگاهـت با عشق زمينی تو به عرش بروم
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم هرگز دلـم را نمی شکستی گرچه خانه اهريـمـن شايسته ويرانيست !
امیدوارم لحظه هایت،با من یا بی من،سرشار از حس لطیف زنده گی باشد و طراوت حضور همیشگی باران عشق در دستان پاکت....................
دوستت دارم، از راه دور می بوسمت و دیگر هیچ گاه از اشکهایی که نیمه شبان در نبودنت باریده ام، سخن نخواهم راند؛ چرا که آسمان دل من به بارانی بودن عادت دارد ولی دل حساس تو را می ترسم توان شنیدنش نباشد!
سبز باشی و همواره جاودان، ای ستاره درخشان دوردست آسمان زندگی من
شب سردی است،و من افسرده راه دوری است،و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها،از جاده عبور: دور ماندند ز من آدمها سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است هر دم این بانگ برآرم از دل: وای، این شب چقدر تاریک است! خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟ مثل این است که شب نمناک است. دیگران را هم غم هست به دل، غم من،لیک،غمی غمناک است خدایا من خستم صدامو میشنوی؟؟؟
شنبه ای تلخ و یکشنبه ای تلختر... دوشنبه ای به تلخی زهر و سه شنبه ای زهرمارتر!
چهارشنبه ای به تلخی هر چیز تلختر از تلخ و پنج شنبه ای بیشتر از چهارشنبه تلختر و
جمعه ای که بیدادتر از روزهای قبل زهراگین تر...
ازخرداد متنفرم...از تک تک روزهای خرداد ماهمتنفرم.از لحظه لحظه هایش که چگونه میرفت تا همه چیزم را از من بگیرد و بدتر از آن دیگر هیچ چیز جایگزینش نمیشد...
تیرهای نحس و نفرت انگیزی که هر ثانیه اش یادآور دردناکترین لحظه هاست. خاطره هایی که به سلولهای مغز چسبیده اند و هرگز نمیروند تا ما برویم... خاطره ای که بامن دفن خواهد شد
آری کوچ صبا
روزهای مشمئزکننده ی تیررا سپری کرده ام اگر چه خود را به کوچه ی علی چپ میزدم تا راحت بگذرد اما گذشت و دوباره خواهد آمد... می اید تا همه چیز را زنده کند تا یادمان باشد چه بود .. چی شد و کجا رفت...
از یاد اوری آن تمام وجودم مچاله میشود. همه ی وجودم ذوب میشود و در درد و تنهایی به مصیبت بزرگی که اتفاق افتاد فکر میکنم. تمام تلاشم را میکنم تا فکرم را مشغول چیزی کنم تا یادم برود اما مگر میشد.. در تمام سلولهای من جاری بود...
گاهی ممکن است روزهایی تلخ باشد که ماندگاری ان بیشتر از روزهای شیرین باشد. اما گذشت و اگر چه به سختی...
ادمها در زندگی خود روزهایی را گذرانده اند هم شیرین و هم تلخ و هر یک به نوعی از ان تعریف و تفسیر میکنند . و گاهی تحمل آن روزها سخت تر از خود حادثه باشد...هرکسی به نوعی همدردی میکند و یا برای تسکین حرفهای قشنگ قشنگ میزند اما...
به دریا رفته میداند مصیبت های طوفان را
گذشت و گذشت و اینک من اینجا هستم با دست و پنجه نرم کردن با مصیبتهای تلخ و تلخ... روزها سپری شدند و اینک همین هستم که میبینی !
اگر چه خود را به اون راه زده ام که یعنی پوست کلفتی کردم ... اما من هنوز هم در خود میشکنم و فریاد میزنم :
روزهای رفته ام یادش به خیر
با همه ی آن دیده ها و شنیده ها و گذشتن از قلب حادثه ها زندگی را نفس میکشم و به آینده ای نامعلوم می اندیشم تنها به یک امید...!
افکارم . . . گریه ام میندازن . . . آزارم میدن . . . میشکوننم عذابم میدن . . . قلمم نوشت: از فکر کردن متنفرم... دریای احساس ..:: غم... ::.. وقتی که هنوز چشم به جهان نگشوده بودم صدایی نام غم را در گوشم طنین انداز کرد فکر می کردم که غم عروسکی است که من در دست می گیرم و با آن بازی می کنم اما حال می بینم که خود عروسکی هستم در دست غم... (در عالم یکرنگی نیرنگ ها بی رنگند)
دلش گرفته بود. از خانه زد بيرون. گفت ميرم يه هوايي بخورم.يه نگاهي به آسمون انداخت. هيچ ستارهاي تو آسمون نبود. ياد اون شب افتاد. " اون شبي که با هم رفته بودیم بيرون. يه شب سرد ولي زيباي بهاري. اون شب هم هوا ابري بود. چه شب قشنگي بود. مثل بچهها ازش پرسيدم منو چند تا دوست داري و گفت اندازه تموم ستارهها. نگاهي به آسمون انداخت و زد زير خنده. ازش پرسيدم چرا ميخندي. گفت به آسمون نگاه کن، هيچ ستارهاي تو آسمون نيست و اين بار اشک از گونههاش سرازير شد. خودش را به آغوش من انداخت و گفت حتماً معشوقشون را گم کردند و ... و حالا خودشون رو. گفت بهم قول بده که هميشه کنارم ميموني، هميشه، هيچ وقت تنهام نذار، هيچ وقت.