سلام. این عکسه یه فرشته اس.که تو آسمونا پیش خداست براش یه فاتحه بخونین... ممنون وحید هستم.متولد دیماه 62. 20خرداد 86 بد ترین روز دنیاست.چون تو این روز بهترین گل دنیا پرپر شد.این وبلاگ رو تقدیم میکنم به روح پاک نامزدم صبا و تمام عاشقای زخم خورده از زمونه
در سال همیشه منتظر زمستانها هستم زیرا در تقویم آن فصل به رنگ آبی است . شب پنج شنبه یک روز زمستانی به اتاقم رفتم و چراغ خواب آبیم را روشن کردم دفتر خاطرات آبیم را برداشتم و در آن خاطرات فصل پائیز را نوشتم . به تختخواب رفتم پتوی آبیم را به روی خود کشیدم و با رویاهای آبی شب را به صبح رساندم از خواب بیدار شدم نگاهی به ساعت آبیم انداختم ساعت ۷ بود به حیاط رفتم و کنار حوض آبیمان دست و صورتم را شستم نگاههای به باغچه انداختم یاسهای آبی همه باز بودند به یاد نماز افتادم وضو با آب گرفتم به اتاقم رفتم سجاده آبیم را باز کردم روسری آبی را به سر کردم و با چادر آبی نماز خواندم تسبیح آبیم را برداشتم و ورد گفتم . به طرف آشپزخانه رفتم کتری آبی را از روی سماور برداشتم و صبحانه خوردم به اتاقم رفتم به طرف آئینه آخر امروز قرار داشتم چشمم به تقویم افتاد ( جمعه دوم دیماه ) دومین روز زمستان مانتوی آبیم را پوشیدم لنز آبی گذاشتم سایه آبی زدم همچنین ریمل روسری آبیم به سر کردم به ناخنهایم لاک آبی زدم به طرف کمد رفتم پنج تا دوهزاری برداشتم و در کیف پول آبیم گذاشتم به طرف تلفن آبیمان رفتم به تاکسی سرویس آبی زنگ زدم به طرف جاکفشی رفتم و کفش آبیم را پوشیدم به آسمان آبی نگاه کردم در حیاط را باز کردم پژوئی آبی رنگ در حیاط بود به طرف سینمای آبی رفتم فیلم سینمایی آبی را تماشا کردم بعد از اتمام فیلم به کنار دریا رفتم روی صندلی آبی نشستم آفتاب چشمم را اذیت می کرد عینک آبیم را به چشم زدم و به آبی دریای بیکران نگاه کردم
بالآخره رسید . . . من که اشکم دراومد . . . نظر شما چیه؟
درد من، درد تو، درد او
سلام، پارسا هستم از دوستاي آقا وحيد
يه دست نوشته راجع به يه عکس داشتم که دوست داشتم شماها هم بخونين که وحيد جون اجازه دادن که اين متن رو تو وبلاگش بذارم که در همين جا ازش تشکر مي کنم.
بدون مقدمه ميرم سراغ دست نوشته . . .
طبق معمول سر سفره نشستيم و مامان غذا رو مي ذاره جلومون، غر مي زنيم که باز اين غذاست و با ناز شروع مي کنيم به خوردن و آخر سر هم ميگيم: ولي اي کاش خورش سبزي هم کنارش بود . . .
شکممون که پر شد همون جا مي افتيم و به مشکلاتمون فکر مي کنيم. مشکلاتي که هر چه بيشتر بهش فکر مي کنيم پيچيده تر ميشه.
نمي خوام راجع به غذا و ماه رمضان صحبت کنم و نه در مورد حل مشکلاتتون، مشکلاتي که ميگي مثل خوره افتاده به جونت، مشکلاتي که با خيالي آسوده زير يه سقف و با شکمي پر به اونا فکر ميکني.
نمي خوام بگم درد و مشکلاتت کوچيکن، نمي خوام بگم هيچ مشکلي نداري و الکي شلوغش ميکني، نه فقط مي خوام بگم به جاي اين همه فکر کردن مبارزه کن.
منم مشکل داشتم، منم يه دنيا درد داشتم، منم همه جا زار زار داد ميزدم که من مشکلاتم زياده . . . .
يه مجله خريده بودم اومدم خونه حوصله خوندنش رو نداشتم گرسنه بودم، شکمم رو که پر کردم يه کم به مشکلاتم فکر کردم و همين جور مجله رو ورق ميزدم و عکساش رو نگاه مي کردم آخه مجله راجع به عکاسي بود تا اين که رسيدم به يه عکسي که خشکم زد وبدنم سرد شد.
متن زير عکس رو که خوندم اشکم سرازير شد هر چه بيشر راجع به عکس مي خوندم بيشتر گريه ام مي گرفت، همه درد و مشکلاتم از يادم رفت و همه فکرم مشغول عکس شد.
عکسي که هم نوع خودم حالتي داشت که فکرش هم برام سخت بود.
عکسي که هم نوع خودم داشت به تنها مشکلش فکر مي کرد و ...
اين همون عکسه
اين عکس تو سودان گرفته شده.
در نزديکي جايي که اين عکس گرفته شده کمپ سازمان ملل در حال توزيع غذا بود، همه براي گرفتن غذا رفته بودن و اين پسر بچه هم داشته سينه خيز خودش رو هم به اونجا مي رسونده که بين راه ديگه طاقتش تموم ميشه، نمي دونم چند روز بود که چيزي نخورده بود ولي به هر حال ديگه ناي رفتن براش نمونده بود و اين کرکس گرسنه منتظره که آخرين نفسهاي اين دردمند تموم شه و بتونه راحت اونو بخوره ...
عکاس اين عکس آقاي کوين کارتر هست کسي که با اين عکسش دنيا رو متحير کرد.
هيچ کس نفهميد چه بلايي سر اون بچه اومد.
آقاي کارتر بعد از گرفتن عکس سريع اونجا رو ترک مي کنه اون که پس از گرفتن اين عکس دچار افسردگي شده بود پس از سه ماه بدليل افسردگي زياد خودکشي کرد !
اين عکس برنده جايزه 1994 پوليتزره شد.
من اين عکس رو چسپوندم تو اتاقم که به ياد هم نوعهای خودم باشم و با ديدنش احساس کنم توان مبارزه با مشکلاتم رو دارم و بفهمم که مشکلاتم هر چه باشد برام کوچيک است...
اينها رو گفتم که شماها هم نذارين که درد يا مشکلي شماها رو از پا در بياره که اون کرکس منتظره از پا افتادن شماست !
دردتون هر چه باشد يا بايد باهاش مبارزه کني تا پيروز بشي و يا اينکه در مقابل اون مشکل از پا بيفتي تا کرکس به کمين نشسته، تو رو نابود کنه ...
اميدوارم از الان به فکر ايستادگي در مقابل مشکلاتتون باشيد و افسوس نخوريد....
اینم چند عکس دیگه
کمرخم نکن
نذار کرکس وحشي نشسته در کمين
سايه بر تو افکند . . .
دوستدار شما پارسا
با تشکر از پارسای عزیز واسه این متن جالب و آموزنده . . .
باز آمده ام بسویت با قلبی شکسته قلبی سرشار از اندوه و چشمانی بارانی و تنها تو امید تنهایی . کاش باران می رقصید همین امشب برای عزاداری تن پوشم . و کاش لحظه ها پایان نمی یافت برای چراغ خاموشم
گریه میکنم که تنهاست مرهم دلم و در این گریه تنها سکوتی که به گوش میرسد صدای توست : ( من تو را دوست دارم به اندازه دریای چشمانت به اندازه شیرینی لبهایت به اندازه تار موهایت و به اندازه روز قرارت ) دیگر شنیدنی نیست صدایی که سکوت ندارد و من زل زده ام به ساعتی که روشن شود همراهت دیگر پشت تلفن هم نمی خوابد شبهایی که منتظر تماست بود . دارند به من اخم می کنند همه کلمه ها ( دوستت دارم . با من بمان . ما به هم می رسیم ) و نیز همه وسایل ( تلفن . ساعت . پتو ) و تنها یک چیز باقی مانده که مرا پرواز میدهد به سوی نور . بسیار لطیف و نزدیک همیشه و هر جا رویا رویا رویا ...........
تو باز بیا مثل رویا ببخش مرا که دلم پر می زند برای صدات تو بخوان برای کبوترا
کبوترانی که قاصدکهای فرستاده مرا برایت آورده اند . راستی دیروز یک هد هد خریدم به یاد روزهایی که صبح بیدار می شدیم و شب خواب نمی رفتیم مگر با خبر های خوش .